کتاب مسخ

کتاب مسخ (چاپ قبل از انقلاب و اصل)

دسترسی: در انبار

120,000 تومان

فقط 1 عدد در انبار موجود است

توضیحات محصول

هدایت در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان کتاب مسخ کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. این کتاب در واقع مجموعه ای از داستان ها است که شامل عناوبن زیر است:

  1. مسخ
  2. گراکوس شکارچی
  3. مهمان مردگان ( به همراه تفسیری درباره مهمان مردگان)
  4. شمشیر ( به همراه تفسیری درباره شمشیر)
  5. در کنیسه ما ( به همراه تفسیری درباره در کنیسه ما)

درباره رمان مسخ

رمان «مسخ» اثر نویسنده‌‏ی نامدار ادبیات آلمانی، «فرانتس کافکا» و یکی از نام ‏آشناترین آثار او است. این رمان که نخستین‌‏بار در سال ۱۹۱۵ منتشر شد، داستان تاجری به نام گرگور سامسا است که یک روز، به‌‏هنگام برخاستن از خواب، متوجه می‏‌شود که به یک حشره‏‌ی بزرگ تبدیل شده است. دلیل مسخ سامسا در طول داستان بازگو نمی‌شود و خود کافکا نیز هیچگاه در مورد آن توضیحی نداد. لحن روشن و دقیق و رسمی نویسنده در این کتاب تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس‌وار داستان دارد.

این داستان محبوب بارها مورد بررسی منتقدین قرار گرفته و تعبیر‏های گوناگونی از آن ارائه شده است. کافکا، داستان‏‌نویس برجسته‏‌ی قرن بیستم میلادی و نویسنده‌‏ی کتاب‌‏های «محاکمه» و «قصر» است. ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال‌پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.» مترجم فرانسه مسخ معتقد است که گرگور سامسا در واقع کنایه‌ای از خود شخصیت نویسنده (کافکا) است.

کافکا، خود از بیگانگی در فضای خانواده و ترس و احساس گناه در برابر پدرش رنج می‌برد و این مفهوم را به خوبی در «مسخ» به نمایش گذاشته است. این رمان سورئال به سبکی نمادین وضعیت انسان را در شرایطی که به روزمرگی و زندگی یکنواخت دچار می‌شود به تصویر می‌کشد. چنانچه دابلیو. اچ. اودن می‌گوید: «کافکا برای ما مهم است چرا که مهلکه‌ای که نمایش می‌دهد مهلکه انسان مدرن است.»

مسخ شدن قهرمان داستان به یک حشره را می‌توان نماد زندگی پوچ و بی‌معنا و مفهوم انسان امروز دانست که  از زندگی خشک و بی‌روح مادی و ماشین‌زده امروزی به تنگ آمده و از خود بیگانه و مسخ می‌شود.

داستان مسخ

مسخ، داستان انسانی طردشده و تنها است. انسانی که دیگران وجودش را در ابتدای امر، نفرت‌‏انگیز، و سپس زائد، ضعیف و بی‌‏مصرف می‏‌دانند و می‌‏خواهند از دستش خلاص شوند. سامسا به کنج تنهایی‏‌اش پناه می‏‌برد. او کاری به دیگران ندارد، سعی می‌‏کند برایشان مزاحمت و آزاری ایجاد نکند؛ اما گویی همین وجود مطیع و بی‌‏آزار نیز برای آنان قابل تحمل نیست. برای آن‌‏ها، سامسا انسانی پرفایده و به‌ ‏درد بخور بود که حال، پس از مسخ‏‌ یافتن، به‌‏ناچار باید دور انداخته شود.

به عبارت دیگر مسخ سرگذشت انسانی است که تا وقتی می‌توانست فردی مثمرثمر برای خانواده باشد و در رفع احتیاجات خانواده کوشش می‌کرد، برای آن عزیز بود و دوست‌داشتنی؛ اما وقتی از کار می‌افتد و دیگر قادر نیست تا مایحتاج خانواده را تأمین کند نه‌تنها دوست‌داشتنی نیست؛ بلکه به مرور موجودی بی‌مصرف و حتی مضرّ و مورد تنفر خانواده می‌شود تا جایی که حتی زنده‌بودنش برای اعضای خانواده ملال‌انگیز است. ابتدا به حال او دل می‌سوزانند و می‌خواهند درباره گذشته او مراتب حق‌شناسی به‌جا آورند؛ اما وقتی ضبط و ربط‌کردنش از حد می‌گذرد، هرکس می‌خواهد از شرش خلاص شود.

این خانواده سمبل جامعه‌ای است که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضرّ و مخل آسایش و امنیت جامعه می‌داند؛ هرچند که اگر چنین شخصی قدرتی داشته باشد و یا همین اجتماع فرصت انجام کاری را از او دریغ نمی‌کردند، شاید منشأ کارهای عظیمی باشد.

مسخ سرگذشت انسانی است که جامعه او را از خود طرد می‌کند و او به گوشه انزوا و تاریکی تنهایی خود پناه می‌برد و بدون آنکه کاری به دیگران داشته باشد؛ این دیگران هستند که حتی وجود بی‌آزار او را نمی‌توانند تحمل کنند تا جایی که آرزوی مرگ به او روی می‌آورد و خود نیز به مرگ خود خشنود می‌شود.

کافکا داستان مسخ را اینگونه شروع می کند:

«یک روز صبح، همین‏که گرگور سامسا از خواب آشفته‌‏ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌‏ی تمام‏‌ عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه‏‌ای گنبدمانندی دارد که رویش را رگه‌‏هایی به‏‌شکل کمان تقسیم‌‏بندی کرده است.
لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت‌‏آوری برای تنه‌‏اش نازک می‌‏نمود، جلوی چشمش پیچ ‏ و تاب می‌‏خورد.
گرگور فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» مثل اینکه در عالم خواب نبود. اتاقش درست یک اتاق مردانه بود گرچه کمی کوچک؛ ولی کاملاً متین و بین چهار دیوار معمولی‏اش استوار بود. گرگور شاگرد تاجری بود که مسافرت می‏‌کرد. گراووری که اخیرا از مجله‌‏ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به‏‌خوبی دیده می‏‌شد.»
گرگور سامسا تاجری مسافر است که همراه با مادر، پدر و خواهرش زندگی می‏‌کند. زندگی سامسا در کار بی‏‌وقفه و تلاش برای تامین نیازهای خانواده‌‏اش خلاصه می‌‏شود. سامسا فردی پرتلاش است؛ اما از شغلش و از سخت‏گیری‏‌های رئیسش ناراضی است.
وقتی سامسا صبح‏‌هنگام خود را در هیبت یک حشره‏‌ی بزرگ می‌‏یابد، یکی از نخستین افکاری که به ذهنش راه می‌‏یابد، این است که مبادا برای سرکارش دیر برسد و مورد توبیخ قرار بگیرد. در ادامه‌‏ی این داستان صوتی می‌‏شنویم:
«گرگور به پنجره نگاه کرد. صدای چکه‏‌های باران که به حلبی شیروانی می‌‏خورد، شنیده می‏‌شد. این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می‌‏خوابیدم تا همه‌‏ی این مزخرفات را فراموش بکنم»؛ ولی این‏کار به‌‏کلی غیرممکن بود؛ زیرا وی عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد و با وضع کنونی نمی‏‌توانست حالتی را که مایل بود، به‌‏خود بگیرد.
هرچه دست‏ و پا می‌‏کرد که به پهلو بخوابد، با حرکت خفیفی مثل الاکلنگ هی به پشت می‏‌افتاد. صدبار دیگر هم آزمایش کرد و هربار چشمش را می‌‏بست تا لرزش پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع درد مبهم در پهلویش حس کرد که تا آنگاه مانند آن را درنیافته بود.
فکر کرد: چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده‌‏ام! هرروز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادر است! بدتر از همه این زجر مسافرت، یعنی عوض‌‏کردن ترن‌‏ها، سوارشدن به ترن‏‌های فرعی که ممکن است از دست برود، خوراک‌‏های بدی که باید وقت و بی‌‏وقت خورد! هرلحظه دیدن قیافه‏‌های تازه‏‌ی مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آن‌‏ها طرح دوستی بریزد!
کاش این سوراخی که تویش کار می‏‌کنم، به درک می‏‌رفت!»

نقد داستان مسخ

نیکول اسمیت داستان مسخ را اینگونه نقد می کند. در داستان مسخ اثر فرانتس کافکا، ماجرای تبدیل شدن گرگور از یک انسان به موجود زننده ای همچون سوسک، شاید کمی اغراق آمیز و حتی مضحک به نظر بیاید. با این حال وقتی داستان را ادامه می دهیم و اقدامات شخصیت ها و احساسات آن ها بیش از قبل مشخص می شود، متوجه می شویم که هدف کافکا از این کار؛ ترسیم و بررسی بینوایی انسان است، آن هم زمانی که تغییرات محیط و شرایط یک فرد می تواند مفاهیمی همچون انصاف و محبت را دچار تغییر کند.

کافکا با فضای ابسوردی که خلق می کند، نشان می دهد که در اصل این خانواده گرگور هستند که از نظر اخلاقی و روانشناسی دارای کم ترین ارزش های انسانی هستند. گرگور از نظر فیزیکی دچار تغییر شده است، اما کافکا به شکل آشکاری نشان می دهد که هویت اساسی و درونی او به هیچ شکل تغییر نکرده است. او هنوز هم احساسات و احتیاجات انسانی دارد، هنوز دوست دارد با خانواده خود و دیگر اعضای جامعه ارتباط برقرار کند و هنوز هم می خواهد مسئولیت های خود را انجام دهد. پدر، مادر و خواهر گرگور از نظر ظاهری دچار تغییری نمی شوند، اما مسخی که در آن ها صورت گرفته است عمیق تر است. چرا که آن ها نشان می دهند باورها، ارزش های یک فرد و نگرش های دیگران نسبت او، به چه راحتی ممکن است در اثر یک ایراد روانشناختی دچار تغییر شود.

از همان ابتدای داستان مسخ، گرگور در قالب یک شخصیت کامل و پیچیده معرفی می شود. همچون خیلی از آدم ها، او از شغلش متنفر است، اما می داند برای حمایت از خانواده اش به این شغل نیاز دارد. او ادعا می کند که علاقه زیادی به شغل طاقت فرسای خود و فروشنده دوره گرد بودن دارد. او شغل خود را ادامه می دهد، نه تنها به دلیل حمایت از خانواده و پرداخت قرض های پدر و مادر، بلکه به دلیل این که او امیدوار است با کمک این شغل بتواند گرت خواهر خود را به یک هنرستان بفرستد، به این ترتیب خواهرش می تواند به شکل حرفه ای نوازندگی ویولن را یاد بگیرد. در همین نقطه ابتدایی داستان، به جای این که به عمق شخصیت گرگور پی ببریم، با تحلیلی از شخصیت او آشنا می شویم. از طریق این صحبت ها به متفکر بودن و مهربانی گرگور پی می بریم.

با این حال در ظرف یک مدت کوتاه مشخص می شود که خانواده گرگور آن ملاحظه و مهربانی او را ندارند. در اصل، بعد از وقوع مسخ، آن ها به طور کامل انصاف و محبت خود نسبت به او را از دست می دهند. گرگور یک روز صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به یک سوسک تبدیل شده است. همچون هر انسان دیگری، او در ابتدا دچار شوک و حیرت می شود. با این حال بعد از مدتی او این شرایط تازه را قبول می کند، در اصل مجبور است که این شرایط تغییرناپذیر را قبول کند. برای تغییر اوضاع هیچ کاری از دست او برنمی آید. تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که نگرش ها و خلق و خوی خود را با این تغییرات سازگار کند. ولی به نظر می رسد اعضای خانواده او توانایی چنین سازش پذیری را ندارند.

از نظر نمادین، تبدیل شدن گرگور به یک سوسک نشان دهنده دیدگاه او نسبت به شخصیت شکست خورده اش است. او نمی تواند راهی برای ترک شغل خود پیدا کند و به دفاع از نیازها و هویت خود بپردازد، وفاداری و تعهد پذیری او نسبت به خانواده مانع انجام چنین کارهایی می شود. قضاوت خانواده گرگور نسبت به او حتی از این هم شدیدتر و تحریف آمیزتر است. آن ها در ابتدا سعی می کنند او را بپذیرند، مشخصه های ظاهری عجیب گرگور بر روی نگرش اعضای خانواده نسبت به او تاثیر می گذارد. آن ها به شکل غیرمعقولانه ای عمل می کنند، نسبت به این شرایط هیچ انصاف یا شفقتی از خود نشان نمی دهند. آن ها به نقطه ای می رسند که دیگر نمی توانند با گرگور تازه ارتباط برقرار کنند، در حالی که تنها ظاهر او عوض شده است. به شکل نفرت انگیز و غیر محبت آمیزی به او نگاه می کنند. گرگور تنها عضو خانواده است که تنها به صورت ظاهری از حالت انسانی خارج شده است. در حالی که مادر، پدر و گرت به شکل درونی از حالت انسانی خارج شده اند، مورد دوم شدیدتر و عمیق تر است.

گرگور در وضعیت تازه خود، نسبت به استهزاءهای خانواده اش آسیب پذیری بیش تری دارد. پدر و مادر و خواهر او، یعنی افراد درجه اولی که باید وضعیت او را بدون هیچ قید و شرطی قبول کرده و از او محافظت کنند، بیش از همه او را مورد آزار قرار می دهند. پدرش با روزنامه و عصا او را به شدت مجروح می کند. گرگور بینوا اما همچنان مصمم باقی می ماند. او اگرچه آسیب می بیند اما چندین بار تلاش می کند به خانواده خود نزدیک شود. اما زیبایی و ویژگی های انسانی افراد او را عقب می راند. تلخ ترین صحنه داستان و جایی که در آن بسیاری از مشخصه های فردی شخصیت گرگور مشخص می شود، جایی که در آن بی انصافی و بی رحمی خانواده به نهایت خود می رسد، زمانی است که گرگور از اتاق خود به بیرون می خزد تا ویولن زدن خواهرش را گوش کند. با شنیدن موسیقی گرت است که گرگور یکی از مشهورترین نقل قول های فرانتس کافکا را بر زبان می آورد: «گویی که راه تازه ای پیش رویش باز شده بود و او را به سوی خوراک ناشناسی که به شدت آرزویش را داشت، هدایت می کرد.» او به اشتباه تصور می کند با تحسین موسیقی گرت می تواند به او نزدیک شود. اما صحنه کاملا برای طرد شدن او از سوی خانواده مهیا شده است. او در نهایت محکوم به مرگ می شود.

مسخ کافکا یک داستان نمادین اغراق آمیز است که با مضمون های زیادی سروکار دارد. مهم ترین آن ها، نابودی انصاف و شفقت، حتی از سوی افرادی است که چنین انتظاری از آن ها نمی رود. دگرگونی که نصیب گرگور می شود به راستی وحشتناک است. ناتوانی اعضای خانواده در تطبیق با تغییرات صورت گرفته نشان دهنده فروپاشی کامل بنیان این خانواده است. این داستان به شکل هشدار دهنده ای به صحبت درباره ظرافت و شکنندگی مفاهیمی همچون انصاف و شفقت می پردازد.

داستان گراکوس شکارچی

گراکوس شکارچی دومین داستان این مجموعه نیز اثری از فرانتس کافکا است. گراکوس روح سرگردانی است که در روزگار زنده‌بودنش یک لحظه آرام و قرار نداشته و همیشه شور و هیجان زندگی او را فراگرفته بود. با مرگش که در یکی از شکارهایش اتفاق می‌افتد زورق مرگ که باید او را به دنیای مردگان هدایت کند، راه گم می‌کند و او همچنان سرگردان در دنیا باقی می‌ماند و مانند روزگار زنده‌بودنش در شور و هیجان و تکاپو است. گراکوس سمبل انسانهای آزاده‌ای است که حتی بعداز مرگ نیز نگران جامعه بشریند و روحشان همچنان در تکاپو است و درنظر دیگران نیز چنین انسانهایی هرگز نخواهند مرد؛ هرچند روح معنوی، جسم زمینیشان را ترک کند!

داستان با این جملات آغاز می شود:

دو بچه روی کرپی بندر نشسته طاس می‌ریختند. مردی در سایه مجسمه پهلوانی که قداره آخته در دست داشت، روی پلکان بنا نشسته روزنامه‌ای می‌خواند. دختری دلو خود را از جشمه پر می‌کرد. میوه‌فر وشی پشت بساط خود دراز کشیده نگاهش به دریا بود. از لای درز در و پنجره قهوه‌خانه‌ای دو مرد دیده می‌شدند که آن ته نشسته شراب می‌نوشیدند. قهوه‌چی جلو در قهوه‌خانه لمیده چرت می‌زد. زورقی به خاموشی سوی بندر کوچک می‌آمد. گویی به وسیله‌ای نامریی روی آب رانده می‌شد. مردی با پیرهن آبی از آن پیاده شده بود و ریسمان زورق را از حلقه اسکله رد می‌کرد. پشت سر کرجی‌بان، دو مرد دیگر سیاه‌پوش که دگمه‌های سیمین داشتند تابوتی را می‌بردند که روپوش بزرگ ابریشمی آراسته به گل‌های نقاشی و شرابه رویش کشیده شده بود و ظاهراً مردی در آن بود.

هیچ‌کس روی اسکله اعتنایی به گذرندگان نکرد، حتی زمانی که تابوت را به زمین گذاشتند و چشم به‌راه کرجی‌بان بودند، که هنوز مشغول گره زدن ریسمان بود. کسی به آن نزدیک نشد، کسی از آنان پرسشی نکرد، کسی از روی کنج‌کاوی بدانان توجهی ننمود.

کرجی‌بان را زنی که یک بچه در بغلش بود، چند دقیقه مشغول داشت، سپس با موی پریشان روی پل زورق نمایان شد. بعد نزدیک آمد و خانه دو اشکوب زرد رنگی را نشان داد که به طور ناگهانی در ساحل چپ نزدیک دریا بنا شده بود. باربران بار خود را برداشته به سوی در کوتاهی که دو طرفش دو ستون ناز ظریف داشت رهسپار گردیدند. درست همان زمانی که جماعت وارد خانه می‌شد، پسربچه‌ای یک پنجره را باز کرده و بعد آن را فوراً بست. اکنون در محکم خانه که از چوب بلوط تیره ساخته شده بود، بسته بود. یک دسته کبوتر که دور برج کلیسا پرواز می‌کردند جلو همان منزل در کوچه نشستند، مثل این‌که خوراک آنان آن‌جا انباشته شده بود. همه جلو در گرد آمدند. یکی از آن‌ها تا اشکوب اول پرواز کرد و به پنجره نوک زد.

این‌ها پرندگان زیبایی بودند که به دقت نگاه‌داری شده بودند و رنگ‌های درخشان داشتند. زنی که در زورق بود با حرکات سخاوت‌منشانه‌ها، جلوشان دانه پاشید. پرندگان دانه‌ها را برچیدند و به سوی زن پرواز کردند…

نقد داستان گراکوس شکارچی

گراکوس شکارچی داستان کوتاهی است که دوازده پاراگراف و نود و پنج جمله دارد اما در عین حال جامع تم و اتمسفری است که می‌توان آن را اتمسفر کافکایی نامید. ابهام، رازآلودگی، اضطراب، گنگی و معلق ماندن میان واقعیت و رؤیا. گراکوس، شکارچی جنگلهای سیاه، یک روز در حال شکار بز کوهی از پرتگاهی به زیر می‌افتد و می‌میرد اما روح او نمی‌تواند به آسمان صعود کند و به ناچار در روی زمین و در میان آبهای ژرف سرگردان می‌ماند. گراکوس نمی‌داند که چرا آرامش بعد از مرگ از او دریغ شده است. همه چیز نامعلوم است و در این میان اندوه گراکوس بی‌پایان و سرنوشت او بی‌تخفیف می‌نماید. در بررسی نشانه‌ها از همان پاراگراف اول فضایی خاص و مبهم در برابرمان تصویر می‌شود. در جمله اول چنین می‌خوانیم «دو پسر روی دیوار بندرگاه نشسته بودند و طاس‌بازی می‌کردند» تصویر همچون نشانه شمایلی جلوه می‌کند، به عکسی می‌ماند ثابت که در برابرمان قرار گرفته باشد، و گویای مکان است و حال و هوا. اما وقتی آن را در کل پاراگراف قرار می‌دهیم، یا بعد در کل متن می‌گذاریم احساس می‌کنیم که دیگر با یک نشانه خام و صرف روبه‌رو نیستیم و در کنار پنجره‌ای از نشانه‌ها، این تصویر، به صورتی شناور، نمایه‌ای و نمادین می‌شود، تا از یک سو به بی‌اعتنایی مردم به گراکوس و از سوی دیگر به تنهایی و سرگردانی قهرمان‌ نگون‌بخت کافکا اشاره کند. جملات بعدی پاراگراف با همین کیفیت تصاویر را کامل می‌کنند. مردی که نشسته و روزنامه می‌خواند. میوه ‌فروشی که دراز کشیده و به دریا خیره شده است. دو مرد که شراب می‌نوشند، صاحب کافه‌ای که چرت می‌زند، زورقی که با دستی ناپیدا و آرام به بندری نزدیک می‌شود و تابوتی که مردی در آن دراز کشیده است. در «افعال» هیچ تصویری از عمل و واکنش دیده نمی‌شود. گویی همه چیز مرده است و ما، در جهان دیگری سیر می‌کنیم.ما ارتباط میان تابوت، مرد درازکشیده در میانش و سکوت و بی‌عملی مردم را نمی‌دانیم. کل پاراگراف در مقابل متن، شمایلی است، اما نسبت به جملات خود نمایه‌ای می‌شود و به بی‌تفاوتی کشنده‌ای اشاره دارد که مردم نثار سرنوشت گراکوس می‌کنند، و وقتی ماهیت زندگی و مرگ غم‌‌انگیز این مرد، روشن می‌شود ما ناگهان درمی‌یابیم که با نشانه‌ای نمادین روبه‌رو هستیم، از سرنوشت مردی که حیات او از مسیح هم، غم‌انگیزتر است و بدون رسالتی به رنج بردن، آن هم بدون رستگاری محکوم است. مرد را به درون خانه‌ای می‌برند. شهردار ریوا به دیدنش می‌آید. نوار سیاهی به کلاهش بسته است. در خانه دیوارهای ساده، سیاه و خاکستری‌اند، مراسمی که برای گراکوس برپا می‌کنند، شبیه مراسم تدفین است.با این همه تا پاراگراف هفتم ما نمی‌دانیم که گراکوس مرده است. از صحبتهای میان شهردار و همسر گراکوس پی به این مسئله می‌بریم. «آن وقت نیمه‌های شب زنم فریاد زد: «سالواتوره، اسمم را صدا می‌زد.به آن کبوتر پشت پنجره نگاه کن، راستی راستی کبوتر بود، آن هم به بزرگی یک خروس. به طرف من پرواز کرد و در گوشم گفت: فردا گراکوس شکارچی مرده از راه می‌رسد به نام شهر به استقبالش بروید.»

فضای غریب و غیر واقعی داستان از پاراگراف پنجم شروع می‌شود. وقتی گراکوس بعد از آنکه با شهردار تنها می‌شود، چشم باز می‌کند و با شهردار حرف می‌زند و خودش را معرفی می‌کند. و شهردار نیز به او می‌گوید که از آمدن او آگاه شده است. در س‍ِفر پیدایش. باب ۸ از داستان نوح می‌خوانیم: «پس کبوتر را نزد خود رها کرد تا ببیند که آیا آب از روی زمین گمشده است… و هفت روز دیگر نیز درنگ کرد، باز کبوتر را از کشتی رها کرد و در وقت عصر کبوتر نزد وی برگشت و اینک برگ زیتون تازه در منقار داشت پس نوح دانست که آب از روی زمین گمشده است»

کبوتر در ادبیات مسیحی، نشان صلح، پایان رنج و آغاز حیاتی تازه است. در داستان نوح اشاره به فروکش کردن آبها، پایان سرگردانی نوح و بخشیده شدن آدمیان دارد. اما در داستان کافکا این‌گونه نیست. با آنکه کبوتر از شهردار می‌خواهد که از گراکوس استقبال شود، اما می‌بینیم که کسی به مرد توجهی نمی‌کند.شهر در بی‌اعتنایی غم‌‌انگیزی فرو رفته است، و بندر «ریوا» نیز، کوه آرارات نیست تا کشتی گراکوس بتواند بر آن فرود آید و ساکن شود. کسی به استقبال گراکوس نمی‌آید. بشارت کبوتر هم کمکی به پایان گرفتن رنجهای شکارچی نمی‌کند. او نمی‌داند که آیا در ریوا خواهد ماند یا نه؟ کبوتر در ارتباط با ناآگاهی شهردار از ساکن شدن شکارچی، و بی‌‌اعتنایی مردم به سرنوشتش و استمرار سرگردانی مرد نشانه‌ای نمادین است. تصویری است از پایان نیافتن رنجهای این مرد که بر هیچ دلیل و گناهی مبتنی نیست. نشانه دیگری که به ما در درک هویت شکارچی کمک می‌کند «خروس» است. در انجیل متی و مرقس در ارتباط با پطرس ـ‌ حواری مسیح که او را انکار می‌کند‌ ـ می‌خوانیم: پطرس را گفتند: «البته تو هم از اینها هستی زیرا که لهجه تو بر تو دلالت می‌کند. پس آغاز لحن کرد و قسم خورد که این شخص (مسیح) را نمی‌شناسم و در ساعت، خروس بانگ زد.» [انجیل متی. باب ۲۶. ص ۴۸] و در جای دیگر، به پطرس گفتند: «در حقیقت تو از آنها می‌باشی زیرا که جلیلی نیز هستی و لهجه تو چنان است. پس به لعن کردن و قسم خوردن پرداخت که آن شخص (مسیح) را که می‌گویید نمی‌شناسم. ناگاه خروس مرتبه دیگر بانگ زد پس پطرس را به خاطر آمد آنچه عیسی بدو گفته بود که قبل از آنکه خروس دو مرتبه بانگ زد سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد و چون این را به خاطر آورد بگریست.»

در همین دو انجیل است که عیسی فراز صلیب فریاد می‌زند که «الهی الهی چرا مرا ترک کردی». بانگ زدن خروس نه تنها گویای شکل گرفتن پیشگویی عیسی در مورد پطرس است، بلکه از سوی دیگر نشانه انکار مسیح و رسالت او و تنها ماندنش نیز می‌باشد. به همین دلیل نزد کافکا پیام کبوتر نه فقط بشارت و آرامش و زندگی نیست، بلکه گویای بی‌اعتنایی مردم به سرنوشت شکارچی، تنها ماندن او و عمیق‌تر شدن اندوهش می‌باشد تا آنجا که در پایان با رنج به شهردار می‌گوید: «در اینجا کسی حرف مرا نمی‌خواند، کسی به کمک من نمی‌آید، حتی اگر به همه مردم گفته شود که مرا یاری کنند، هیچ در و پنجره‌ای باز نمی‌شود، همه به رختخواب می‌روند و شمد خود را بر سر می‌کشند… کسی مرا به جا نمی‌‌آورد.»

این تنهایی با آن بی‌اعتنایی، این حس درد و رنج با آن تصویر بی‌تفاوتی رابطه‌ای نمایه‌ای پیدا می‌کنند. رنج شکارچی از بی‌اعتنایی مردم است و یکی علت دیگری است. در ارتباط با سرنوشت نهایی مرد که عدم رستگاری است، ظلمت که بر سر او سایه انداخته و احساس گناهی که با سرنوشت خود کافکا قرین است، و جهانی که رو به ویرانی می‌رود و کافکا نخستین نشانه‌های آن را حس کرده است موقعیتی نمادین می‌یابد در واقع یک نشانه فراتر از متن، به جهانی اشاره می‌کند که نشانه ریشه‌های خود را در اعماق آن فرو برده است و از آن تغذیه می‌کند. نشانه در دنیای بسته متن نمی‌ماند ارجاع یک نشانه به نشانه دیگر، تفسیر یک نشانه و تبدیل آن از تصویری شمایلی به نمایه‌ای و نمادین همواره یک نشانه را با جهشی نیرومند به جهان بزرگ‌تر از متن پیوند می‌زند.وقتی شکارچی از جنگلهای سیاه می‌گوید، و از مرگ دلخراشش و محکومیت بی‌دلیلش و بی‌گناهی‌اش و در عین حال رنجی که به این سبب تحمل می‌کند، از همه این نشانه‌ها می‌توانیم به موقعیت دردناک کافکا، یهودی بودن او، محکومیت قومش و احساس گناه بی‌پایان و غیر قابل توضیحی برسیم که همواره سایهٔ تیرهٔ خود را بر زندگی کافکا انداخته بود. گراکوس شکارچی است، اما همواره تصویر مردی بومی را می‌بیند که با نیزه و سپری رنگارنگ مراقب اوست و او را تهدید می‌کند. این نشانه تبدیل شکارچی به شکار وقتی با موقعیت کافکا به عنوان فردی یهودی سنجیده می‌شود، آشکارا نمادی از وحشت و هراس قوی می‌شود.جنگلهای سیاه، آلمان در رابطه قرار می‌گیرد و آلمان با نازیسم و نازیسم با شکار یهودیان و در نهایت با این احساس که امکان رستگاری برای قومی که محکومیت خود را نمی‌داند و گناهش را همچنین، وجود ندارد.بنابراین یک نشانه همچون «جنگلهای سیاه» وقتی برای نخستین بار در متن می‌آید، یک نشانه ساده و شمایلی است که فراتر از تصویر خود نمی‌رود. وقتی در ارتباط با شغل شکارچی و عمل او قرار می‌گیرد، نشانه نمایه‌ای می‌شود و زمانی‌که با کل متن و جهان پیرامون آن مرتبط می‌شود به نمادی بدل می‌شود که معنا را تفسیر می‌کند. و این تبدیل نشانه‌ها می‌تواند حرکت عکس نیز داشته باشد. بنابراین هر نشانه ضمن ‌آنکه قابلیت تبدیل دارد، واجد درجاتی نیز هست. نشانه در معنای نمادین ممکن است همچنان در این معنا قرار بگیرد، یا آنکه ضمن تفسیر تبدیل شود. اما نشانه نمادین عمیق همواره لایه پنهان معنای خود را حفظ می‌کند و همین دسته از نشانه‌ها هستند که امکان تفسیر معناهای متعدد را از یک متن ممکن می‌کنند. گراکوس، در جنگلهای سیاه بز کوهی شکار می‌کند. این حیوان در ادبیات یهودی و در آیین دیونیزوس حیوانی است که باید برای رهایی یک قوم و یا باروری حیات، قربانی شود. پس موجودی است قربانی. شکارچی بز را شکار می‌کند، اما بعد در مقابل تصویر مرد بدوی، خود به شکار بدل می‌شود که قربانی ستیز مطامع و رقابت اروپاییان می‌گردند. دلیل سرگردانی گراکوس نامشخص است. کشتی مرگ او راهش را گم کرده. می‌گوید ممکن است س‍ُک‍ّان اشتباهی چر‌خیده باشد، یا آنکه حواس ناخدا پرت شده یا شوق دیدن سرزمین مادری سبب شده. قضیه نامعلوم است دو مورد اول کنایه از بی‌رحمانه بودن سرنوشت اوست، چرا که برای او سر‌نوشتی رقم خورده که خودش در آن سهمی نداشته و مورد سوم را می‌توان با موقعیت زن «لوط» در تورات سنجید که وقتی برمی‌گردد و به شهر خود که در حال ویرانی است نگاه می‌کند به مجسمه‌ای از نمک بدل می‌شود. گراکوس نیز که بعد از مرگ، باز به سرزمین مادری‌اش وابسته است محکوم به سرگردانی می‌شود. هر دو به جرم گناهی اندک محکوم به عذابی هولناک می‌شوند.

مقایسه دیگری که می‌تواند ما را در درک متن کمک می‌کند، داستان یهودی سرگردان است. مردی نفرین‌شده که محکوم به سرگردانی ابدی است اما در نهایت به واسطه عشق زنی که حاضر می‌شود به خاطر او بمیرد، از قید زندگی پررنج خود رها می‌شود. اما وضع گراکوس غم‌انگیزتر است. او نمی‌داند که مرده است یا زنده. اگر مرده است چرا نمی‌تواند به سرزمین ابدی برسد و از آرامش مرگ بهره‌مند شود، و وحشتناک‌تر تنهایی این مرد ا‌ست. کسی حاضر نیست حتی به حرفهایش گوش کند، چه برسد به اینکه بخواهد برای آرامش و رستگاری او بمیرد. این نشانه از محتوای کلی متن و موقعیت ذهنی کافکا بیرون می‌زند و تصویری نمادین است از وضع انسان کافکایی که گویی در اقیانوس هستی محکوم به سرگردانی ابدی است. گراکوس این شکارچی آرام و شاد جنگلهای سیاه به گناهی نامعلوم محکوم به سرگردانی شده است. این مسیحی که از رسالت خود آگاهی ندارد، قربانی نگون‌بختی است که کسی او را و رسالتش را درنمی‌یابد. وضع او حتی از مسیح هم غم‌انگیزتر است. مسیح آگاهانه خود را قربانی نجات بشر کرد. رنج کشید و رستگار شد. گراکوس نیز رنج می‌کشد اما بی‌آنکه هدفی و پایانی معنوی برای این رنج وجود داشته باشد. سوسور معتقد بود که زیباشناسی در نهایت به علم نشانه‌شناسی منجر خواهد شد.این گویای ارتباط میان نشانه‌شناسی و زبان‌شناسی است. فهم ارجاعات زبانی برای درک نشانه‌ها لازم است. اما زبان امری انتزاعی نیست و نمی‌توان نشانه‌شناسی را به شناخت واجهای زبانی، کششها، و اصوات خلاصه کرد. زبان به دلیل لایه‌های متعددی که در هر رویارویی با جامعه و تاریخ می‌یابد واجد نشانه‌هایی متنوع و گوناگون می‌شود. به همین دلیل یک نشانه در متن به سوی جهان بیرون از متن خیز برمی‌دارد و بار دیگر به درون متن باز می‌گردد. برای درک جهان‌بینی عمیق یک نویسنده ما باید به این بازی سی‍ّال نشانه‌ها، میان متن و جهان بازگردیم. بررسی نشانه‌ها نوعی آشنایی‌زدایی است، و به همین دلیل است که معنای یک نشانه دگرگون می‌شود و در معنایی جدید جهانی از ناشناخته‌ها را در برابر ما قرار می‌دهد، و این مرحله نمادین شدن یک نشانه است. در اینجاست که بررسی نشانه‌شناسیک از مرزهای متن بیرون می‌زند و موقعیتهای فرامتنی را برای درک متن به خدمت می‌گیرد. نشانه‌شناسی دانش بسته تحلیل متن نیست، بلکه گستره بی‌پایان دلالتهای ضمنی میان متن و جهان بیرون از متن است.

کسانی که با زندگی کافکا آشنایند به راحتی می‌توانند حضور مؤلف را در متن نوشته‌اش تشخیص دهند.گراکوس غیر از کافکا کسی نیست.همان طور که «گرگوار سامسا» در مسخ، «ژوزف ک» در محاکمه و «ک» در قصر و جوان محکوم قصه داوری همه و همه فرانتس کافکای تنها، منزوی، مضطرب و طرد‌شده و پر از احساس گناه‌اند. موقعیت کافکا نسبت به ادبیات که همه زندگی خود را وقف آن کرده بود و به عبارت دیگر قربانی ادبیات می‌شود و تنهایی و ا‌نزوایش با همین حس و موقعیت در گراکوس مشابه است.کافکا، گاهی احساس می‌کرد که قربانی رسالتی شده است که آن را به ناچار پذیرفته، یا آنکه بی‌پذیرش او به انجامش واداشته شده است. در یهودی بودنش احساسی از تنهایی و انزوا داشته، و در برابر پدرش از حس گناه و نداشتن اعتماد به نفس رنج می‌برد. همه این عواطف زخم‌خورده و ناامید در قالب گراکوس تصویر می‌شود. نشانه‌ها از یک داستان با زندگی مؤل‍ّف امتداد می‌یابد و هر نشانه، تکه تکه تصویر کافکا را در قالب شخصیتی داستانی ترسیم می‌کند.گراکوس در زبان لاتین به معنای زاغچه است. کافکا نیز به زبان چک معنای زاغچه می‌دهد. آرم تجارتی مغازه پدر کافکا نیز زاغچه بود. پس کافکا از همان ابتدا با نشانه به بیرون از متن پا می‌گذارد. در ‌آثار کافکا افعال، رنگها، مکان، حیوانات، … بدل به نشانه می‌شوند فعلها تصویری از بی‌تحرکی، اعتنا و بی‌عملی را تصویر می‌کنند. کسی کاری نمی‌کند. حتی پنجره‌ای گشوده نمی‌شود و حتی سخنی گفته نمی‌شود.رنگها تیره، خاکستری، و سیاه‌اند، حتی مشعلها هم نوری ندارند، جنگل سیاه است، زمین میهمانخانه شب و چهاردیواری اتاق تاریک و کفن سفید به لباس عروسی تشبیه می‌شود. آن هم بی‌سرانجام. موقعیت میان مرگ و زندگی در نوسان است و حتی خود گراکوس نیز نمی‌تواند کاری انجام دهد. موقعیت او نوعی بیماری است که برای درمانش به قولی «باید در رختخواب دراز کشید». مکان، نامعلوم است و رویدادها گنگ.کشتی س‍‍ُک‍ّان ندارد. بادی که آن را پیش می‌راند، از «د‌َر‌َک‌ِ ا‍‌َس‍ْف‍َل‌ِ سرزمین مرگ می‌وزد». سرگردانی شکارچی پایانی ندارد و این همه در حالی است که او دیگر توان حرکت هم ندارد. این احساس کافکای بیمار است. وقتی از «سل» رنج می‌برد و کاری از دستش ساخته نیست. در نهایت وقتی به آسایشگاهی پرت رانده می‌شود و دیگر توانی برای او باقی نمی‌ماند، همچون گراکوس در انتظار مرگ می‌نشیند، و جایی که کافکا سرانجام به آرامش مرگ می‌رسد، سرنوشت گراکوس همچنان در میان بیم و امید، اندوه و هراس رها می‌شود.

داستان مهمان مردگان 

مهمان مردگان داستان کوتاه دیگری است از کافکا که در کتاب مسخ توسط هدایت ترجمه شد. مهمان مردگان روایت مردی است بدون نام که وارد مقبره ای شده که چند نفر در آن حضور دارند. مرد بلند قد پشت میزی نشسته است، دختر خدمتکار که در حال جارو زدن زمین است. مرد پشت میز، نجیب زاده ای فرانسوی که توسط دختر خدمتکار به عنوان رئیس معرفی می شود. به نظر میرسد رئیس چهره ای از پدر کافکا را نشان می دهد. وقتی راوی داستان به این مرد نزدیک شده و تلاش می کند که با ارتباط برقرار کند، مرد هیچ محلی به او نمیگذارد. بعد راوی داستان به دنبال دختر خدمتکار رفته و از او می خواهد که اورا در پیدا کردن شخصی یاری دهد. داستان به نحوی نشان دهنده ی تمام زندگی کافکا است و این وادی مردگان شرایط برزخی زندگی وی را نشان میدهد. برزخی میان حال جسمی ضعیفش از بیماری سل و بدبختی روحی اش و آن انزوایی که اورا همچون گروگور سامسا از دیگران جدا می ساخت.

درباره نویسنده کتاب، فرانتس کافکا

فرانتس کافکا نویسنده‌‏ی سرشناس ادبیات آلمانی در سال ۱۸۸۳ در پراگ و در خانواده‏ای یهودی‏‌تبار از طبقه‌‏ی متوسط متولد شد.
کافکا در سال ۱۹۰۱، تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه آلمانی کارل فردیناند در پراگ آغاز نمود. رشته‏‌ی تحصیلی او در ابتدا شیمی بود که پس از مدت کوتاهی به حقوق تغییر پیدا کرد. او به رشته‏‌ی حقوق علاقه‌‏ای نداشت و آن را بیشتر به‌‏خاطر خوشامد پدرش برگزیده بود.
کافکا در حین تحصیل رشته‌‏ی حقوق در دانشگاه، در کلاس‏‌های مطالعات آلمانی و تاریخ هنر نیز شرکت می‌‏کرد. او همچنین به گروهی به نام مجمع مطالعه و گفت‌‏ و گوی دانشجویان آلمانی پیوست که از طریق آن، در رویدادهای ادبی و جلسات کتاب‌خوانی شرکت می‌‏کرد.
کافکا در سال آخر دانشگاه، با مکس براد که او هم دانشجوی حقوق بود، آشنا شد و آن‏دو تا پایان عمرش، دوستان نزدیکی بودند. کافکا فردی خجالتی و کم‏‌حرف بود، اما براد به زودی متوجه شد که افکار عمیقی در پس ذهن او نهفته است. کافکا شیفته‌‏ی مطالعه بود و آن‏دو با هم کتاب‌‏هایی از افلاطون و فلوبر می‏‌خواندند.
کافکا فئودور داستایفسکی، نیکولای گوگول و هاینریش فون کلایست را «برادران خونی» خود می‏‌دانست و به‏‌علاوه، به گوته و ادبیات چک نیز بسیار علاقه داشت.
کافکا همواره از این‏که دیگران او را زننده بپندارند، وحشت داشت. با این‏وجود، بیشتر افرادی که با او آشنا می‏‌شدند، او را فردی آرام، جذاب، باهوش و شوخ‏‌طبع می‏‌دانستند. به گفته‌‏ی براد دوست نزدیک او، کافکا جالب‌‏ترین فردی بود که او در طول زندگی‌‏اش دیده بود. به‏‌علاوه، کافکا به دوستانش در شرایط سخت کمک می‏‌کرد و به‌‏نظر براد مهم‌‏ترین ویژگی‌‏اش، «صداقت محض» او بود.
کافکا علاوه بر مطالعه، به ورزش و تکنولوژی علاقمند بود. نوشتن برای کافکا، نوعی عبادت بود و اهمیت بسیار زیادی داشت. شخصیت‏‌های کتاب‏‌های او، اغلب افرادی ایزوله و تنها بودند و از سردرگمی توام با احساس اضطراب، گناه و پوچی رنج می‌‏بردند.
کافکا در سال ۱۹۲۴ بر اثر بیماری سل در پراگ درگذشت. او هیچ‏ یک از رمان‌‏های بلندش را به پایان نرساند و بیش از نود درصد آثار خود را از بین برد. او باقی آثار خود را به دوستش مکس براد سپرده و از او خواست تمامی آن‏‌ها را نابود کند؛ اما براد خواسته‌‏ی او را عملی نکرد و آثارش را بین سال‏‌های ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۵ به چاپ رساند که دراین‌‏میان می‌‏توان به کتاب‌‏های «محاکمه» (۱۹۲۵)، «قصر» (۱۹۲۶) و «آمریکا» (۱۹۲۷) اشاره نمود.

ترجمه کتاب مسخ

سه ترجمه از مسخ موجود است. اولین ترجمه فارسی این اثر از روی ترجمه فرانسوی به قلم صادق هدایت منتشر شده است. ترجمه دیگری از فرزانه طاهری در سال ۱۳۶۸ توسط انتشارات نیلوفر منتشر شد که از کتاب ترجمه شده به زبان انگلیسی بود. ترجمه دیگر از علی اصغر حداد و نشر ماهی از متن اصلی آلمانی صورت گرفته است.

کتاب حاضر توسط صادق هدایت ترجمه شده است. هدایت درمیان نویسندگان خارجی که به ترجمه برخی از آثار آنها همت گماشت، بیشتر از همه به کافکا علاقه دارد؛ زیرا او را در افکار و اعتقادات بسیار به خود نزدیک می‌بیند. ازجمله کارهای کافکا که هدایت به آن بسیار علاقه‌مند بود، مسخ است.

با خواندن مسخ به‌راحتی می‌توان دریافت که هدایت چرا شیفته این داستان شده است. او نیز در دوران خفقان کشور وقتی شور و نشاط جنبش مردم را می‌بیند، به وجد آمده شروع به نوشتن داستانهای کوبنده اجتماعی و انتقاد از قوانین ظالمانه می‌کند و با سرکوبی این جنبشها به انزوا و تنهایی خود پناه می‌برد، درست مثل گره‌گوار داستان مسخ که وقتی متوجه تنفر خانواده‌اش می‌شود درمی‌یابد که اگر هم‌اکنون افراد خانواده و به‌خصوص خواهرش کارهایش را انجام می‌داد، از سر دلسوزی بوده نه از بابت حق‌شناسی و دوست‌داشتن؛ پس به گوشه انزوای خود پناه برده و در تنهایی کامل می‌میرد، هدایت نیز پس‌از شکست در آرمانهای انقلابی خود، به گوشه انزوای آپارتمانش در پاریس پناه برده و همانجا به زندگی خود خاتمه می‌دهد.

اطلاعات بیشتر

پدیدآورنده

صادق هدایت, اثر : فرانس کافکا

انتشارات

امیر کبیر

سال چاپ

1342

شابک

فاقد شابک (چاپ شده پيش از سال 1375)

زبان

فارسی

وضعیت

دست دوم

نقد وبررسی

نقد بررسی یافت نشد...

اولین نفر باشید که نقد و بررسی ارسال میکنید... “کتاب مسخ (چاپ قبل از انقلاب و اصل)”

şişli escort istanbul escort antalya escort beylikdüzü escort ankara escort halkali escort ataköy escort şirinevler escort beylikdüzü escort istanbul escort istanbul escort pendik escort فروشگاه اینترنتی کتاب شلفی | خرید اینترنتی کتاب نایاب، کمیاب و قدیمی

ارسال رایگان در تهران

برای خرید بالای ۱۰۰،۰۰۰ تومان

قیمت استثنائی

پایین ترین قیمت در بازار

پردازش سریع

پردازش و ارسال محصول تا ۴۸ ساعت

حراج! PhotoEditor_20190126_020332005
کتاب نایاب و کمیاب
صد کتابی که باید پیش از مرگ خواند

محصولات ویژه فروشگاه اینترنتی کتاب شلفی

avcýlar escort turbanlý escort tesettürlü escort etiler escort avcýlar escort avcýlar escort þirinevler escort þirinevler escort avcýlar escort þirinevler escort esenyurt escort bakýrkoy escort atakoy escort esenyurt escort ankara escort ankara escort ankara escort antalya escort antalya escort antalya escort istabul escort ankara escort istabul escort beylikdüzü escort atakoy escort