زنجیرش کنید . . . (سفر از آینه تا چلیپا)

کتاب زنجیرش کنید علیرضا کلیایی

زنجیرش کنید . . . (سفر از آینه تا چلیپا)

در دوره ای زندگی می کنیم که ادای هر چیز بر خود آن مفهوم سایه افکنده است. ما مردمان صورتک پوش، با تلاشی وصف ناپذیر، به هر مفهوم و هر بنیانی گند زده ایم. آن قدر واژه ها را دستمالی کرده ایم که تهی از معنا شده اند.

عشق شاید بزرگ ترین قربانی این تجاوز کلامی باشد. انگار اوژن یونسکو راست می گفت که در دنیای مدرن، زبان بیشتر وسیله ای برای ارتباط برقرار نکردن است! حرف می زنیم بدون این که بفهمند. حرف می زنند بی آن که بفهمیم، و در این میان شعر شاید غربت زده ترین ساحت ادبیات ماست. شاید شوخی به نظر بیاید اما امروز در بازار نشر، تعداد شعرا بیشتر از مخاطبان شعر فارسی است. شعر امروز ما ملغمه ای است از واژه های هزاران بار تکرار شده ای که هر کسی با سودای شاعری آن ها را بی ترتیب و بی قاعده روی کاغذ پخش می کند و دلخوش به این است که روزگاری چند، اسمش پشت ویترین مغازه های خیابان انقلاب خودنمایی می کند. شاعران زیادی را می شناسم که به لطف صفحات مجازی و های و هوی چند نفر اسمی به هم زدند و کتاب شان به چاپ چندم رسید (بماند که همین چاپ چندم هم از رندی بعضی ناشران است که چاپ های پانصد تایی و هزارتایی را در یک نوبت با هم به بازار می دهند و یکهو می بینی کتاب در یک روز به چاپ دوم و سوم رسیده). محفل های ادبی بی خاصیت و دور از جریان اصلی ادبیات، هر از گاهی چند شاعر جوان را پرت می کنند وسط بازار کتاب، جشن امضاهای آن چنانی برایشان ترتیب می دهند، جوری که همان شاعر بخت برگشته هم راستی راستی باورش می شود که تخم دو زرده ای کرده، اما دریغ از دو خط نقد و حرف حسابی بر آن شعر ها. دلیل هم که پر واضح است: وقتی کسی شعرشان را نمی خواند، نقد و نظری هم در کار نخواهد بود. استادی داشتم در کلاس های داستان نویسی که همیشه می گفت: اگر خود را نویسنده می دانید، وظیفه دارید کتاب های بقیه همقطاران را بخوانید تا از قافله جا نمانید! اما انگار این روزها کسی به صرافت نمی افتد تا حرف بقیه را بشنود! همه می خواهند فقط خودشان بگویند، آن هم با دستمالی شده ترین واژه ها. این جاست که همین کارکرد «یونسکویی» زبان خودش را نشان می دهد.

وسط این جهان تهی از معنا سخت است که دفترچه شعری بیابی که نخواهد راه را چنان برود که رهروان رفتند. شعری که حرف تازه ای داشته باشد و به گونه ای دیگر، همان واژه ها را در کنار هم بچیند. آن ها که کمی جدی تر جریان های ادبی معاصر را پیگیری می کردند حتما دوران غزل های پست مدرن را به یاد دارند. شاید شاخص ترین ویژگی این دوران، ورود واژه هایی تازه به ساحت شعر بود. تا قبل از آن کمتر به یاد داریم «تلفن» به عنوان قافیه ای در شعر یاد شده باشد. غزل پست مدرن هر چه که بود، با ضعف و قوت هایش، امروز جریان ادبی پویایی نیست و شاید به جز پایه گذارانش که اغلب به جبر یا اختیار، آن سوی مرزها زندگی می کنند، کمتر کسی از ادبای فعلی هنوز هم در پی آزمودن تجربه های نو در قالب های موزون و مقفا است. نوپردازی و قالب های سپید وجه غالب در بیشتر آثار شعری به چاپ رسیده در این روزهاست. با این مقدمه طولانی، شاید به من حق بدهید که از خواندن کتاب اشعار علیرضا کلیایی سرکیف بیایم.

آن ها که کمی با تاریخ ادبیات فارسی آشنا باشند می دانند که یکی از دوره های ادبیاتی زمان قاجار، به دوره بازگشت موسوم است. زمانه ای که شعرا و ادبا به استقبال ادبیات دوران سعدی و حافظ و قدما می رفتند و نوشته هایی تقلیدی، با نثری پیچیده و فاقد خلاقیت و روح و خیال پردازی بر اوراق ادب پارسی اضافه می کردند و به قول مرحوم سید حسن حسینی «پوشک شاعری اش (شان) تر می گشت!». شاید به نظر برسد هر گونه بازگشت به آن چه پیش از این گفته و سروده شده امری مبتذل و بیهوده به نظر بیاید، اما در «زنجیرش کنید» با یک جهان ذهنی رویاپرداز و در عین حال به شدت ساخت یافته روبرو هستیم. اولین چیزی که در شعرهای او خودنمایی می کند آینه است. آینه دریچه ورودی به جهان ذهنی شاعر و مکاشفات اوست. از این جاست که او سفرش را آغاز می کند و با تمام کاراکترهای شعر خود ملاقات می کند:

هر چه دیدم من درون آینه تعبیر شد                           روح من فرهاد مجنونی است زنجیرش کنید . . .

گرچه اشکم من ولی با دیدنت چون آینه                                   چهره خورشید را در قطره ای گنجانده ام . . .

سفر که آغاز می شود، انگار پا به جهان تمام اسطوره های عرفانی رفته ایم. جای جای کتاب تمثیلات عرفانی به چشم می خورد. از داستان آفرینش:

از ملک طعنه ی بسیار شنیدم                                                سیب می چینم و در حال سجودم . . .

تا عیسای نصرانی:

صلیبم را به دوشم می کشم همراه تنهایی                                  تویی مریم ترین عذرا و من عیسای نصرانی . . .

و شیخ صنعان:

از زمین کفرش درآمد با همه بیگانه شد                                    ضجه هایش با خدا در گوشه ی میخانه بود . . .

و منصور حلاج:

از باده ی منصور تو پر گشته سر ما                              آخر به چه خطی؟ که تو را مست بخوانیم . . .

در سفر وادی عشق اما، بی شک می دانیم که منزل آخر همان رسیدن به وادی فناست. آن جا که حلاج بر سر دار می رود و عیسی چلیپا به دوش می برد:

وحی دستانت مرا تا جلجتا تا طور برد                           من نه منصورم نه عیسا گرچه بر دار توام . . .

زبان در شعر علیرضا کلیایی بافتی کهن دارد. خبری از واژه های مدرن در آن نیست. شعرش امضا دارد و متمایز از سایر هم دوره ای هایش است. پشت شعرهایش یک فکر منسجم و یک جهان ذهنی یکپارچه وجود دارد. شاید حجم استعارات، تشبیهات و تلمیح های به کار رفته در این شعرها کمی خواننده را دلزده کند، اما دست آخر با شاعری روبرو هستیم که می خواهد خارج از جریان شعری حال حاضر، و به دور از سبک های دستمالی شده و تکراری این روزها، رد و نشان خود را در ادبیات ایران به جا بگذارد. قطعا امروز، قضاوت در مورد ماندگاری شعر او زود است، اما دست کم می شود گفت که شعر او، دنبال ادای دین به کسی نیست. شعر او، اصالت دارد و به دریوزگی واژه از این و آن نرفته. همین اندازه را هم به فال نیک می گیریم، به امید این که در این مسیر به تکرار نیفتد و در حد توان و قریحه اش، چیزی به ادبیات معاصر ایران اضافه کند.

نویسنده: شاهین نصیری

درباره نویسنده

شلفی